تبليغاتX
قصه خوان

سه شنبه بیست و چهارم آذر 1388

جسارت می کنم جانا

جسارت می کنم جانا

اگر روزی گذار تو

به روی چشم ما افتاد

اگر روزی

برای مدتی ناچیز

در این ده کوره هم پیچید

شمیم ناب گیسویت

اگر روزی

به این صحرای بی سامان

 نمایان شد سپهر ناجی قلبت

بدان در این طرف در این حوالی کنار برکه اندوه و حسرت

کنار کوهی از حرف نگفته

کنار چشمه بی تاب و دلتنگ

نگاهی است منتظر

تا روی ماهت

بهارانی کند فصل خزان را

نوشته شده توسط سعیده بهادرستان در 11:32 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه یازدهم آذر 1388

خودم را ندیدی؟

من خودم را در

                روزی

                      جایی

                             لحظه ای

                                        جا گذاشته ام

                                                    خودم را ندیدی؟ 

 

نوشته شده توسط سعیده بهادرستان در 9:49 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388

ماجرای عزیز دردونه مسعود خان

 

«خب تعریف می کردی. از پسر مسعود خان بگو. از اولش بگو. بگو ببینم چی شد. چرا این بلا سرش آمد.» « چه بگم خواهر. کاش چشمم کور می شد و بدبختی این خانواده رو نمی دیدم.»

«بابا بگو دیگه جونم به لبم رسید.» «خیل خب زبون به دهن بگیر. جونم برات بگه که فرهود وقتی به دنیا آمد مسعود خان در پوستش نمی گنجید.  نمی دانی چه کرد. ساز قدیمیش را برداشت و رفت پشت بام آنقدر ساز زد و رقصید که از پا افتاد و بی هوش شد.  مادرش را بگو. آزیتا که بعد از 9 سال چشم انتظاری حالا چشمش به یک پسر کاکل زری روشن شده بود، نمیدانست چگونه سرتاپای بچه اش را بوسه باران کند. می خواست همه جانش را به گلوی بچه اش بریزد. باور کن اگر فرهود به عقاب اسمان نگاه می کرد ازیتا دو تا بال در می اورد و عقاب رو می گرفت و دو دستی تقدیمش می کرد.»

«عجب. خب بعد چی شد.»  «بعدش اینکه این خانواده 3 نفره زندگی خوش خرمشون رو ادامه می دادند اما یه چیزی این وسط نمی ذاشت آب خوش از گلوشون پایین بره.»  «چه چیزی.؟» « رشد غیر طبیعی بچه.» « یعنی چی؟» « یعنی اینکه بچه هر روز چند  سانت بزرگتر می شد. البته اوایل این موضوع آزیتا و مسعود رو خوشحال می کرد. هردو به پسر تپل و مپل و چاقشون افتخار می کردند اما زنگ خطر زمانی به صدا در امد که بچه از شدت چاقی نصف اتاق رو گرفته بود. سرش به اندازه یه قابلمه بزرگ 10 نفره شده بود. دور کمرش به اندازه دور کمر یک خرس رسیده بود حتی دیگر چشم های درشتش در آن صورت پت و پهن دیده نمی شد.» ... .
ادامه مطلب
نوشته شده توسط سعیده بهادرستان در 10:56 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه یازدهم آبان 1388

چلیپا

نازنینا

          چلیپای نگاهت

                                  سخت 

                                              مصلوبم کرد

نوشته شده توسط سعیده بهادرستان در 10:26 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه بیستم مهر 1388

بهانه لازم نیست

برای بوسه بارانت که بهانه لازم نیست

ای شکوه بی تکلف

ای نهایت حقیقت

ای نوازش محبت

برای بوسه بارانت بهانه لازم نیست

نوشته شده توسط سعیده بهادرستان در 5:43 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه چهاردهم مهر 1388

یادداشت

فقط یک لحظه بود. لحظه ای که آن دو موجود مفلوک را دیدم و روحم برای لحظه ای ساکت شد. نمی دانم آن لحظه چند بار در در زندگیم تکرار شده،اما باز هم دلم سوخت که این بار نه برای آنها بلکه برای خودم .  دلم برای خودم سوخت که پلشتی دنیا را می بینم و دم بر نمی آورم. در تباهی آنها نه یک تن بلکه صد ها تن شریکند. حتی من که بیننده ای بیش نیستم و جز آه حسرت توانی برای در انداختن طرحی نو ندارم. نمی دانم چند ساله بودند چهره 30 یا 40 ساله اندام شاید 15 یا 20 ساله. چه ژنده لباس پوشیده بودند، چه هرزه وار می خندیدند، چه غمی در عمق نگاهشان بود و چه نشانه هایی بودند برای تیرهای زهر آلود کج اندیشان.

امثال آنها را زیاد دیده ام. آه یادم رفت بگویم کوکیشان را هم دیده ام. فال می فروشند، دست فروشی می کنند، گدایی می کنند و...من هم از سر ترحم گاهی فالی می خرم یا گاهی آدامسی. اما از سر حسرت فقط نگاهشان می کنم. نمی دانم آیا نسیم روح بخش زندگی در باغستان شاید هم شورستان زندگیشان وزیده است یا نه اما خوب می دانم آنها امده اند تا تاوان جهل و حماقت و فقر جامعه را پس دهند. آنها در رودخانه زندگی فقط قلوه سنگ هایی هستند که هیچ گاه هم به چشم نمی آیند. از کنارشان می گذرم.  به دنیای اطرافم چشم می گردانم.  به مردم هزار رنگ و هزار شکل می نگرم. آدم هایی می بینم که لباس زهد بر تن کرده اند بادی به غبغب انداخته و سرخوش از اینکه دنیا و آخرت را تصاحب کرده اند. آدم هایی می بینم که غرق لذت و تن آسایی هستند، آدم هایی می بینم که سر در گریبان حسرت فرو برده اند و چشم به رحمت آسمان دارند. ادم هایی می بینم که...

 بگذریم. ما آدم ها، بی آنکه خود بخواهیم پا به دایره هستی گذاشتیم و بی انکه بدانیم در مسیری پیش ساخته در حرکتیم.

خاطره دو موجود مفلوک باز هم در ذهنم دور می زند. متحیرم و این بار متحیرم عدالت را با کدامین واژه تفسیر کنم که توجیه گر قاموس زندگی باشد.

نوشته شده توسط سعیده بهادرستان در 11:59 |  لینک ثابت   • 

شنبه یازدهم مهر 1388

یاد تو

خداوندا

تو را برای بارش بی امان غم هایت

 سپاس می گویم

چون با هر غم یاد تو در قلبم زنده می شود

نوشته شده توسط سعیده بهادرستان در 19:14 |  لینک ثابت   • 

شنبه یازدهم مهر 1388

بذر نگاهت

حرف ها سوخته

آویخته به دار نگاهت

به دنبال کدامین روح و واژه باید بود

واژه در پس طلوعی بود که در کسوف نگاهت گم شد

آه نازنین

پس کی آب می شود انجماد دستهایت

زمین بی تاب دلم منتظر بذر نگاهت است

با دست هایت خاک آن را پر ثمر کن

نوشته شده توسط سعیده بهادرستان در 13:21 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه سی ام شهریور 1388

و تو بودی و من نبودم

و تو یسار بودی و من یمین بودم

و تو آفتاب بودی و

من زمینی که تخم هزاران افسوس را در آن کاشته بودند

و تو شاه بیت تمام غزل های عاشقانه بودی و

من قافیه ای در دل سکوتی بزرگ

و تو رها بودی و من در بند

و تو بودی و من نبودم

و تو هستی و من نیستم

و تو می مانی و من نمی مانم

نوشته شده توسط سعیده بهادرستان در 10:38 |  لینک ثابت   • 

جمعه بیستم شهریور 1388

شاخه گلی برای مزار

از باغ می‌برند چراغانی‌ات كنند

تا كاج جشن‌های زمستانی‌ات كنند

پوشانده‌اند صبح تو را ابرهای تار

تنها به این بهانه كه بارانی‌ات كنند

یوسف به این رها شدن از چاه دل مبند

این‌بار می‌برند كه زندانی‌ات كنند

ای گل گمان مكن به شب جشن می‌روی

شاید به خاك مرده‌ای ارزانی‌ات كنند

یك نقطه بیش فرق رحیم و رجیم نیست

از نقطه‌ای بترس كه شیطانی‌ات كنند

آب طلب‌ نكرده همیشه مراد نیست

گاهی بهانه‌ای است كه قربانی‌ات كنند!

                                                                   شاعر (فاضل نظری)

نوشته شده توسط سعیده بهادرستان در 11:42 |  لینک ثابت   •