سه شنبه بیست و چهارم آذر 1388
جسارت می کنم جانا
اگر روزی گذار تو
به روی چشم ما افتاد
اگر روزی
برای مدتی ناچیز
در این ده کوره هم پیچید
شمیم ناب گیسویت
اگر روزی
به این صحرای بی سامان
نمایان شد سپهر ناجی قلبت
بدان در این طرف در این حوالی کنار برکه اندوه و حسرت
کنار کوهی از حرف نگفته
کنار چشمه بی تاب و دلتنگ
نگاهی است منتظر
تا روی ماهت
بهارانی کند فصل خزان را
چهارشنبه یازدهم آذر 1388
خودم را ندیدی؟
روزی
جایی
لحظه ای
جا گذاشته ام
خودم را ندیدی؟
دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388
ماجرای عزیز دردونه مسعود خان
«خب تعریف می کردی. از پسر مسعود خان بگو. از اولش بگو. بگو ببینم چی شد. چرا این بلا سرش آمد.» « چه بگم خواهر. کاش چشمم کور می شد و بدبختی این خانواده رو نمی دیدم.»
«بابا بگو دیگه جونم به لبم رسید.» «خیل خب زبون به دهن بگیر. جونم برات بگه که فرهود وقتی به دنیا آمد مسعود خان در پوستش نمی گنجید. نمی دانی چه کرد. ساز قدیمیش را برداشت و رفت پشت بام آنقدر ساز زد و رقصید که از پا افتاد و بی هوش شد. مادرش را بگو. آزیتا که بعد از 9 سال چشم انتظاری حالا چشمش به یک پسر کاکل زری روشن شده بود، نمیدانست چگونه سرتاپای بچه اش را بوسه باران کند. می خواست همه جانش را به گلوی بچه اش بریزد. باور کن اگر فرهود به عقاب اسمان نگاه می کرد ازیتا دو تا بال در می اورد و عقاب رو می گرفت و دو دستی تقدیمش می کرد.»
«عجب. خب بعد چی شد.» «بعدش اینکه این خانواده 3 نفره زندگی خوش خرمشون رو ادامه می دادند اما یه چیزی این وسط نمی ذاشت آب خوش از گلوشون پایین بره.» «چه چیزی.؟» « رشد غیر طبیعی بچه.» « یعنی چی؟» « یعنی اینکه بچه هر روز چند سانت بزرگتر می شد. البته اوایل این موضوع آزیتا و مسعود رو خوشحال می کرد. هردو به پسر تپل و مپل و چاقشون افتخار می کردند اما زنگ خطر زمانی به صدا در امد که بچه از شدت چاقی نصف اتاق رو گرفته بود. سرش به اندازه یه قابلمه بزرگ 10 نفره شده بود. دور کمرش به اندازه دور کمر یک خرس رسیده بود حتی دیگر چشم های درشتش در آن صورت پت و پهن دیده نمی شد.» ... .ادامه مطلب
دوشنبه یازدهم آبان 1388
چلیپا
چلیپای نگاهت
سخت
مصلوبم کرد
دوشنبه بیستم مهر 1388
بهانه لازم نیست
ای شکوه بی تکلف
ای نهایت حقیقت
ای نوازش محبت
برای بوسه بارانت بهانه لازم نیست
سه شنبه چهاردهم مهر 1388
یادداشت
امثال آنها را زیاد دیده ام. آه یادم رفت بگویم کوکیشان را هم دیده ام. فال می فروشند، دست فروشی می کنند، گدایی می کنند و...من هم از سر ترحم گاهی فالی می خرم یا گاهی آدامسی. اما از سر حسرت فقط نگاهشان می کنم. نمی دانم آیا نسیم روح بخش زندگی در باغستان شاید هم شورستان زندگیشان وزیده است یا نه اما خوب می دانم آنها امده اند تا تاوان جهل و حماقت و فقر جامعه را پس دهند. آنها در رودخانه زندگی فقط قلوه سنگ هایی هستند که هیچ گاه هم به چشم نمی آیند. از کنارشان می گذرم. به دنیای اطرافم چشم می گردانم. به مردم هزار رنگ و هزار شکل می نگرم. آدم هایی می بینم که لباس زهد بر تن کرده اند بادی به غبغب انداخته و سرخوش از اینکه دنیا و آخرت را تصاحب کرده اند. آدم هایی می بینم که غرق لذت و تن آسایی هستند، آدم هایی می بینم که سر در گریبان حسرت فرو برده اند و چشم به رحمت آسمان دارند. ادم هایی می بینم که...
بگذریم. ما آدم ها، بی آنکه خود بخواهیم پا به دایره هستی گذاشتیم و بی انکه بدانیم در مسیری پیش ساخته در حرکتیم.
خاطره دو موجود مفلوک باز هم در ذهنم دور می زند. متحیرم و این بار متحیرم عدالت را با کدامین واژه تفسیر کنم که توجیه گر قاموس زندگی باشد.
شنبه یازدهم مهر 1388
یاد تو
خداوندا
تو را برای بارش بی امان غم هایت
سپاس می گویم
چون با هر غم یاد تو در قلبم زنده می شود
شنبه یازدهم مهر 1388
بذر نگاهت
آویخته به دار نگاهت
به دنبال کدامین روح و واژه باید بود
واژه در پس طلوعی بود که در کسوف نگاهت گم شد
آه نازنین
پس کی آب می شود انجماد دستهایت
زمین بی تاب دلم منتظر بذر نگاهت است
با دست هایت خاک آن را پر ثمر کن
دوشنبه سی ام شهریور 1388
و تو بودی و من نبودم
و تو آفتاب بودی و
من زمینی که تخم هزاران افسوس را در آن کاشته بودند
و تو شاه بیت تمام غزل های عاشقانه بودی و
من قافیه ای در دل سکوتی بزرگ
و تو رها بودی و من در بند
و تو بودی و من نبودم
و تو هستی و من نیستم
و تو می مانی و من نمی مانم
جمعه بیستم شهریور 1388
شاخه گلی برای مزار
تا كاج جشنهای زمستانیات كنند
پوشاندهاند صبح تو را ابرهای تار
تنها به این بهانه كه بارانیات كنند
یوسف به این رها شدن از چاه دل مبند
اینبار میبرند كه زندانیات كنند
ای گل گمان مكن به شب جشن میروی
شاید به خاك مردهای ارزانیات كنند
یك نقطه بیش فرق رحیم و رجیم نیست
از نقطهای بترس كه شیطانیات كنند
آب طلب نكرده همیشه مراد نیست
گاهی بهانهای است كه قربانیات كنند!
شاعر (فاضل نظری)

